دیواری پر از عکس
گریه
خنده
شادی
غم
پازلی بود که دنیا
نصفه و نیمه حلش کرده بود
مرگ جان میکند
و قبر از ترس مرگ
اشهدش را میگفت
نکیر و منکر امشب مر خصی اند
خدا خودش بالا سرش آمده
مرگ ! خدایت کیست؟
رسولت، امامت..
در جواب وا ماند
تنها امید را به گونه ای دیگر می شناخت
و لحظه ای که دکتر
سرش تکان خورد، امیدی نیست
مرگ برگرد عقب
امید را احیا کن
خدارا بشناس
هنوز نذر های مادر
پشت اتاق عمل
مانده است
نوشته بود
جای خالی را پر کن
جای آستین خالی پدر؟
یا سری که بر بدن نبود؟
این روزها
جای خالی خون هایی که رفته را
بی بندو باری
بی غیرتی
بی خدایی
پر کردند
نه برگرد عقب
بگذار همان سه نقطه ، جای خالی بماندبه این عکس ها خیره شو…به اون روزهای پرازخاطره...
نخواه گرمی خواب چشم کسی..بزاره که بیداری یادت بره..